خرید بک لینک

دیالوگ به دیالوگ فیلم شبهای روشن رو حفظم! سکانس به سکانس. همیشه برام عجیب بود این حجم از علاقه م به موضوع، اوایل فکر میکردم چون با شخصیت پرشور و عاشق دختر فیلم همذات پنداری میکنم اینقدر برام جذابه، ولی مدتیه فهمیدم من شخصیت غریق مرد فیلمم ... پرسه زن خیابان های شبانه ...

پيام دادم و گفتم بيا خوشم مي دار
جواب دادي و گفتي كه من خوشم بي تو
#تابستان37

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 10:49

نان می پزم و "یاد باد " حضرت استاد در خانه پیچیده...

#زنده_باد_زندگی

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 10:49

گاهی بیشتر از باقی روزها گوش به زنگ جزییات شاعرانه ام! + مثل امروز که توی خیابان قدم می زدم و توی آن ترافیک سنگین، جایی بین خنده بچه های دبیرستانی و شلوغی سر ظهر، از ماشینی صدای شهرام ناظری به بیرون درز می کرد " شیدا، شیدا، شیداااا شدم " مثل گربه ای که بوی گوشت به مشامش رسیده باشد سر گرداندم و دنباله نوا را بو م

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 10:49

پ.ن ۱: با نهال رفتم قدم بزنم... نمی دونستم شهرم انقدر جاهای زیبا برای قدم زدن داره :) پ.ن ۲: کلاس های نونوایی تموم شد و قرار شد کلاس بافتنی برم...#هشتگ دکتر مملکت :دی پ.ن ۳: بی صبرانه منتظر زدن اولین کلنگ کارم هستم :) پ.ن ۴: عجیب دلم میخواد برم کوچه های یزد رو ببینم... میرم...آذر هم میرم... یه سفر تنهایی دلچسب ...

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 10:49

وسط بدو بدوهای کاریم... عکسی برام ارسال شد و پیشنهاد نوشتن قصه ایی ... و منِ عاشقِ قصه گفتن محو شدم در قصه ایی عاشقانه... شبیه عکس نبود... شبیه خودم بود... نشان به آن نشان که بعد از یک ساعت چشمانم خیس خیس بود...چشمانی که دلش نوشتن عاشقانه ایی آرام خواسته بود برایش... پ.ن ۱: بجوشان بجوشان شرابی ز سینهبهاری برآور از

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 10:49

به گمانم خوشبختی یک چیز دائمی و طولانی و یکنواخت نیست... یک آن است... یک حس که گه گداری هم اگر به سراغت بیاید حال ات را تا چند وقت خوب میکند... مثل آخرین سکانس "طلا و مس" ... وقتی که زن زیر درخت نشسته بود ...عطرش را پاشید به گوشه ی روسری اش... مرد آمد کنارش نشست و دوربین رفت به آسمان... ام اس زن بود هنوز... بی پولی

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 10:49

پاییز دو سال پیش که عکس گرفتن و قصه ی عکس ها برایم جذابیت داشت تصمیم گرفتم هر روز ِ پاییز یک تصویر و یک حال خوب را ثبت کنم، هر روزم را متفاوت می کردم و چقدر هم دلنشین شد، مثل همان روز که با امین طبقه ی آخر برج آزادی ایستاده بودیم...داشت میگفت از ازدواج می ترسد...داشتم فکر میکردم کاش باران زودتر بیاید ...داشت میگفت د

برچسب: نویسنده: سام نوروزی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 10:49

صفحه بندی